تبليغاتX
جامعه، دین و شناخت

جامعه، دین و شناخت

دين، مسائل اجتماعي - رواني و معرفت‌شناختي

We believe that our beliefs, values, ethics and rites are the best of all. And the other people and societies are wrong. But every society supposes like this and stresses the importance of it. It is not necessarily odium against a particular religion. It is mostly ethnocentrism.

As we have interactions with each other in our society, we teach each other, learn from each other, transmit traits to each other, therefore create the common culture and become similar meanwhile we become stranger and very far from other societies. Because if only ours are correct, we won't need to others, rather they will be considered as enemies and their styles of life, beliefs and values will be considered as threats against ours. This is usual state of any society to other ones, and it originates from the fact that we can not have interactions with people over the world equally.

 

Thus, the solution of problem is not the further enmity, but it is the discourse in an amicable milieu, and more cognition to each other that helps to clarify the truths.   

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 19:6  توسط مسعود سعیدی  | 

نكاتي چند در گفتمان علوم انساني و معرفت ديني

 

كسي كه وارد ميدان ارتباط علوم انسان‌شناسي، روانشناسي و .... و دين مي‌شود، مثلاً مي‌خواهد از اين علوم براي درك بهتر بخش‌هايي از دين كمك بگيرد و يا احساس مي‌كند اين علوم شبهاتي را برسر راه دينداري ايجاد كرده‌اند و مي‌خواهد پاسخ بگويد و يا .... به هرصورت به گونه‌اي به ارتباط اين علوم با دين مي‌انديشد بايد به نكات متعددي توجه داشته باشد كه برخي از مهمترين آنها عبارتند از:

 

1ـ دين را دوگونه مي‌توان مورد پژوهش قرار داد و به دين دو گونه مي‌توان نگاه كرد:


الف ـ مي‌توان پا به درون خانه‌ي دين گذاشت و به صدق و كذب گزاره‌هاي ديني پرداخت، همانكه علم كلام، فقه و اخلاق ديني هر كدام در حوزه‌ي خاصي انجام  مي‌دهند. فلسفه ديني (فلسفه متديّن‌ها) نيز با آنكه نظراً اعلام عدم تعهد مي‌كند ولي عملاً به دفاع از آراء ديني مي‌پردازد، بنابراين در همين دسته قراردارد.


ب ـ مي‌توان به دين (يا به بُعدي از ابعاد دين، و جلوه‌اي از تجليات خارجي دين) مانند يك پديده‌ي عيني نگريست، از علل آن خبرگرفت و آثار و لوازم آن را مطالعه كرد و اين نگاهي بيروني به دين خواهد بود. روانشناسي دين، بُعد رواني دين را چنين مطالعه مي‌كند،‌ همينطور جامعه‌شناسي دين، بعد اجتماعي دين (نهاددين) را و مردم‌شناسي دين بُعد فرهنگي دين را و ...

 

2ـ كلام، فقه و فلسفه، روانشناسي، جامعه‌شناسي هر كدام روش خاص خود را در پژوهش دارند و هر روشي توانائي‌ها و محدوديّت‌ها، و ارزش و اعتبار خاص خود را دارد كه بايدجداگانه مورد فحص قرارگيرد.

 

با توجه به دو نكته‌ي بالا جلوي برخي اشتباهات گرفته مي‌شود.

مثلاً اگر نظري جامعه‌شناسانه در مورد دين عرضه شود، اين نظر ناظر به دين در مقام تحقق خارجي است، پس نمي‌توان با كلام يا فقه كه ناظر به حقانيت گزاره‌هاي ديني هستند، به نفي يا اثبات آن پرداخت. اينها دوحوزه‌ي كاملا متفاوت هستند. البته ممكن است در نصوص ديني مطلبي با اين نگاه بيروني و در مقام تحقيق خارجي، به دين وجود داشته باشد يعني ممكن است در آيات يا روايات حكمي روانشناسانه يا مردم‌شناسانه يا .... يافت شود و علم كلام يا اصول، نهايتاً براي آن،اثبات حجيت كنند ولي اين بحثي اعتقادي مي‌شود و براي معتقدين خوب است (البته به شرطي كه كلام و به خصوص اصول از عهده اثبات حجية براي آن برآيند). براي اثبات يا نفي منطقي و غير‌مقيد آن نظر كه در جامعه‌‌شناسي يا روانشناسي ديني مطرح شده است، كلام بايد اين نص ديني را نيز با متد علمي ارزيابي كند.

 

ازطرفي ديگرگاهي جامعه‌شناسان يا .... حيطه‌ي خود را رعايت نمي‌كنند و از بيرون دين به درون دين رخنه كرده‌ و حكمي در صدق و كذب گزاره‌هاي ديني بيان مي‌كنند. مثلاً اكثر جامعه‌شناسان كلاسيك به تبع توضيحات دوركيم كاركرد دين را ارضا نيازي اجتماعي مي‌دانستند. اينان به جهت همين باور، منشأ خود دين را نيز زندگي اجتماعي و ضرورتي ناشي از ساختار اجتماع مي‌دانستند. ولي بايد گفت آنچه كه يك جامعه‌شناس در مقام جامعه‌شناس دين مي‌تواند بگويد، منشأ جلوه‌ي اجتماعي دين يعني منشأ نهاد دين است و نه منشأ خود دين. اينكه منشأ خود دين چيست بحثي كلامي است و كلام با روش‌هاي خود به داوري درباره‌ِ آن مي‌پردازد.

 

3ـ موضوع انسان‌شناسي علمي و نيزجامعه‌شناسي و روان‌شناسي،‌ انسان عادي و متعارف است. افراد استثنايي، پيامبران و كاملان از حيطه‌ي اين علوم بيرونند. علم نياز به تكرار و مشاهده دارد. پديده‌اي كه يك بار مشاهده شود،‌ فقط با آن مواجه مي‌شويم ولي نمي‌توانيم آن را به‌طور علمي تجربه كنيم.

 

4ـ مغالطه‌ي كُنه و وجه، آفت مهمي براي دانشمندان اين علوم است. اين علوم خصوصاٌ با توجه به محدوديت‌هاي روش تجربي، همه‌ي آنچه بدان مي‌رسند، تنها وجهي و جنبه‌اي از وجود انساني است و نه همه‌ي وجوه حقيقتِ رازآلود او. لااقل نمي‌توان ادعاي احاطه بر كل جنبه‌هاي وجود او را كرد. ولي هم درعلوم طبيعي و هم در علوم انساني برخي از صاحب‌نظران، همان وجهي را كه بدان دست يافته‌اند، تمام حقيقت موضوع مورد مطالعه‌ي خود محسوب مي‌كنند. هرعلمي جنبه‌اي و جانبي از جوانب بي‌شمار پديده را كاوش و بررسي مي‌كند. هيچ علمي و حتي همه‌ي علوم برروي هم همه‌ي جوانب پديده‌‌ها را تجربه و تحقيق نمي‌كنند. بموازات پيشرفت علوم چهره‌هاي نويني براي پديده‌ها كشف مي‌شود ولي هيچگاه نمي‌توان ادعا كرد كه همه‌ي چهره‌هاي يك پديده شناخته شده‌‌اند. اين مطلب خاصيت گزينشي بودن علم است. گزينشي بودن از صفات مهم در روش‌شناسي علم است. به‌سخن ديگر كل‌گرايي (Holism) يعني مطالعه و تجربه همه‌ي جوانب يك پديده در علم ناممكن است.

براي جلوگيري از اشتباهي كه ممكن است بسبب تشابه اسمي (لااقل تشابه درترجمه‌هاي فارسي) رخ دهد، تصريح مي‌كنم كه كل‌گرايي كه در اينجا نام برديم و آن را نادرست و ناممكن شمرديم، غير از كل‌گرايي است كه در شماره‌ي قبل به‌عنوان يكي از اصول روش‌شناختي در انسان‌شناسي ذكر شد. كل‌گرايي در آنجا كه گاهي از آن به organicism تعبير مي‌شود بررسي كردن موضوع مورد نظر است همچون عضوي از يك مجموعه و نه تنها و مستقل و بي‌ارتباط. در اين گونه بررسي روابط و مبادلات خاصي از آن عضو را با مجموعه كاوش مي‌كنند و معني اين مطلب در انسان‌شناسي همانست كه در آنجا بيان شد.

 

 

5ـ خاستگاه كنوني اين علوم غرب است ولي گاهي ارزش‌هاي مورد اعتقاد غربي‌ها چنان با اين علوم آميخته مي‌شود كه تفكيك دانش و ارزش به‌غايت مشكل مي‌گردد. در اين گونه موارد معمولاً ارزش‌ها همراه دانش‌ها صادر مي‌شود.


پايان

+ نوشته شده در  شنبه 25 دی1389ساعت 17:39  توسط مسعود سعیدی  | 

شاخه‌ها و حوزه‌هاي انسان‌شناسي علمي

 

1- انسان‌شناسي جسمي (زيست شناختي)  physical or biological anthropology

انسان‌شناسي زيستي در سه حوزه كلي مطالعه مي‌كند:

الف- بازسازي تاريخ تكاملي نوع بشر، توصيف و تبيين دگرگوني‌هايي كه موجب شدند تا انسان از گونه‌هاي قبلي منشعب شود (تكامل انسان از گونه‌هاي غير انساني اكنون يك تلقي علمي رايج است).

ب- توصيف و توضيح تنوع زيست‌شناختي در ميان جمعيت‌هاي موجود انساني و نيز رابطة ميان ساختمان زيست‌شناسي انسان و فرهنگ و رفتار او.

ج- نخستي‌شناسي: بررسي در نخستي‌هاي عالي (شمپانزده، گوريل، اورانگوتان، ...) و مطالعة بوم‌شناختي ، تكامل و رفتار اجتماعي آن‌ها.

انسان‌شناسان زيستي در مطالعات خود از علوم طبيعي بهره زيادي مي‌برند و نيز بسياري از سنگواره‌هايي كه مورد كنكاش ايشان است با تلاش ديرين‌شناسان (متخصصان صورحياتي در گذشتة دور) به دست آمده است.

 

2ـ باستان‌شناسي archaeology

مراحل تكامل فرهنگي و تأثير آن را در بخش‌هاي گوناگون جهان بازسازي مي‌كند، به رابطة ميان فرهنگ مادي (ابنيه، ابزار، اثاثيه، ‌....) و رفتار مي‌پردازد. به سخن ديگر شيوه‌هاي زندگي اقوام پيشين و روند دگرگوني آن را از روي آثار مادي به جامانده بررسي مي‌كند. اينان به بازمانده‌هاي مادي كه شواهد فرهنگي هستند و با حفاري به دست آمده‌اند، مي‌پردازند و انسان‌شناسان جسماني به فسيل‌ها. حوزه اصلي باستان‌شناسي ما قبل تاريخ است، ولي اكنون به دوره‌هاي تاريخي نيز وارد مي‌شود.

 

3ـ انسانشناسي فرهنگي (كه امروزه غالباً آن را مرادف انسان‌شناسي اجتماعي مي‌دانند و براي دلالت بر اين مطلب، از اين رشته چنين نام مي‌برند: socio-cultural anthropology)

جوامع بشري خاص معاصر را مطالعه مي‌كند و الگوهاي كلي مسلط بر فرهنگ بشري را استنباط مي‌نمايد، براي فهم شباهت‌ها و ناهمانندي‌هاي فرهنگي جوامع، آن‌ها را توصيف و تحليل مي‌كند. انسان‌شناسي فرهنگي دو شاخه اصلي دارد: مردم‌نگاري (قوم‌نگاري، ethnography)،‌ و مردم‌شناسي (قوم‌شناسي، ethnology) . انسانشناسان فرهنگي در مقام جمع‌آوري اطلاعات دربارة فرهنگ‌هاي معاصر از طريق كار ميداني و مشاهده در ميان اقوام مختلف، مردم‌نگار هستند و همين‌ها در نقش مردم‌شناس از حد توصيف داده‌ها پا فراتر مي‌گذارند و به تفسير داده‌ها مي‌پردازند والگوها و قواعد حاكم بر فرهنگ و رفتار اجتماعي انسان را كشف مي‌كنند. در يك تقسيم‌كار عملي ميان انسان‌شناسان فرهنگي و جامعه‌شناسان فرهنگي، انسان‌شناسان به جوامع ابتدايي معاصر كه معمولاً زبان نانوشته دارند، مي‌پردازند و جامعه‌شناسان به جوامع معاصر.

 

4ـ انسان‌شناسيِ زبان‌شناختي linguistic anthropology  يا به تعبيري ديگر زبان‌شناسيِ انسان‌شناختي  anthropological linguistic

زبان وسيلة اساسي براي انتقال فرهنگ است و تأثيري متقابل بين زبان و انديشه وجود دارد. در آغاز انسانشناسان از زبانشناسان سود مي‌جستند، تا با كمك آن‌ها زبان‌هاي جوامع بدوي را دريابند. سرانجام برخي از شاخه‌هاي رشته زبان‌شناسي، رشته‌اي را در انسان‌شناسي تشكيل دادند. انسان‌شناسي زبان‌شناختي  هدف عمده‌اش توجه به زبان‌هاي نانوشته (چه ما قبل تاريخ و چه زمان كنوني) ،‌دگرگوني‌هاي دروني زبان‌ها و كاربردهاي اجتماعي زبان مي‌باشد.

انسان‌شناسان زبان‌شناس در سه شاخه فعاليت مي‌كنند:

الف ـ زبان‌شناسي توصيفي؛ بررسي منظم شيوة ساخت و كاربرد آواها، واژه‌ها، تركيبات، ... به طور كلي به كاربرد روش‌هاي معمول در زبان‌شناسي براي شناسايي زبان‌هاي نانوشته و به وجود آمدن دستور زبان و فرهنگ واژگان براي اين زبان‌ها و نيز به بررسي رابطة زبان و انديشه مي‌پردازد.

ب ـ زبان‌شناسي تاريخي؛ بررسي خاستگاه زبان‌ها و مراحل تكامل آن‌ها.

ج ـ زبان‌شناسي اجتماعي؛ شاخة جديدي است كه رابطة ميان زبان و رفتار اجتماعي رابررسي مي‌كند. مثلاً تأثير طبقه اجتماعي فرد بر كاربرد لهجه، يا تناسب زبان با درخواست‌هاي اجتماعي زندگي روزانه و ....

 

دو نكته ‌مهم

1. وجه اشتراك و محور اصلي بحث‌هاي انسان‌شناختي در اكثر شاخه‌هاي فرعي آن بررسي فرهنگ به معناي عام آن است يعني نظامي از باورها، و ارزش‌ها، رسم‌ها، رفتارها و مصنوعاتي كه افراد يك جامعه در تطبيق با جهانشان و در رابطه با يكديگر به كار مي‌برند و از راه آموزش از نسلي به نسل ديگر انتقال مي‌يابد. به ديگر سخن رفتارهاي اكتسابي و غيرغريزي به معناي عام و روان‌شناختي رفتار، فرهنگ است. اكثر انسان‌شناسان ويژ‌گي انسان را در توانايي ابداع اشكال جديدي از رفتار مي‌دانند كه محصول ارگانيزم نيست و توسط ژن‌ها منتقل نمي‌شود، بلكه انتقال آن از طريق يادگيري است.

دربرخي از حوزه‌هاي مطالعة انسان‌شناسي جسماني (ب) مسأله نژادهاي انساني مطرح مي‌شود،‌ انسان‌شناسي فرهنگي نيز مرتبط با اين بحث مي‌شود، براي مدتي انسان‌شناسي غربي گرفتار تعصب و نژادپرستي شد و گروهي نژادپرست، ‌تحقيقات انسان‌شناسانه را درجهت اهداف فاشيستي خود تحريف كردند و يا با عنوان انسان‌شناسي مسأله برتري نژادي را مطرح كردند. طولي نكشيد كه انسان‌شناسي پايگاه علمي و عيني خود را پيدا كرد ولي همواره خلط دانش و ارزش اين علم نوپا را تهديد مي‌كند.

2. اكنون دو اصل اساسي از پايه‌هاي مهم  روش تحقيق در انسان‌شناسي محسوب مي‌شود:

1ـ كل‌گرايي؛ هيچ مجموعه‌اي را نمي‌توان تنها به عنوان جمع اجزايش در‌نظر گرفت. هر جنبه معيني از زندگي بشري را بايد با نگاه به رابطه‌اش با جنبه‌هاي ديگر زندگي بشري مورد بررسي قرار داد.

2ـ نسبت‌گرايي فرهنگي؛ ‌توان نگريستن به باورها و رسوم‌ اقوام ديگر در چارچوب فرهنگ خودشان و نه در قالب فرهنگ خود، به‌سخن ديگر دربارة جوامع ديگر با معيارهاي فرهنگي خود داوري نكردن.


                                                                                         ادامه دارد ...


+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 17:37  توسط مسعود سعیدی  |