اولاً ويژگي خاص دورهي نوجواني و جواني، عرفشكني و هويتجويي از طريق فرآيندهاي ماريجيناليزه شدن (حاشيهاي شدن نسبت به ايدهها و روشهايي كه تا كنون بيچون و چرا پذيرفته) و پرسوناليزه شدن (شخصيتيابي) است. او بايد بين هويتي كه ترجيح ميدهد و نقشي كه جامعه از او ميخواهد، تعادل ايجاد كند. اين روند بايد با هدايت و راهنمايي همراه باشد تا جوان بتواند در ميان اين هنجارها و انتظارات متفاوت جاي پاي محكمي را براي خود پيدا كند و هويتي را كه در جامعهي مدرن بيشتر ناظر به آينده است، براي خود برگزيند. نوجوانان و جوانان در چنين دورهاي كه نياز بيشتر به كمك دارند، معمولاً تنها هستند زيرا بزرگسالان و جامعه كمتر ايشان را درك ميكنند. اگر جامعهاي كه چشم جوان را بهروي تنوع و تكثر ايدهها و سبكها باز كرده، در عين حال اولاً گسترهي انتخاب وي را در سبك زندگي ضيق كند يا راههاي دستيابي به موفقيت را دشوار نمايد (نه بگويد) و ثانياً الگوها و راههاي زندگيِ ميسّر و موفق را نتواند به او معرفي نمايد (راه نشان ندهد)، در چنين وضعيتي گزينش يا رد عناصر محيط اجتماعي براي جوان مشكل ميشود، سردرگم ميماند، دچار بحران هويت ميگردد و نااميدي را تجربه ميكند.
انسانشناسي ديني
عالمان دين بر حسب آگاهيهاي برونديني فرهنگ عصر خود، با پرسشهايي تازه مواجه ميشوند و با ذهني مملو از اين پرسشها براي يافتن پاسخ به منابع ديني روي ميآورند و بر حسب پيشفرضهاي خود و به ميزان دانشهاي خود جواب ميگيرند. بر اين اساس دانشمندان ديني و مفسران قرآن مباحثي مرتبط با انسان از متون ديني استنباط كردهاند كه برخي از آنها را به عنوان نمونه ذكر ميكنيم:
1- اهميت انسانشناسي از ديدگاه قرآن:
(سنريهم آياتنا فيالآفاق و في انفسهم حتي يتبين لهم انه الحق) (فصلت،54)- (و فيالارض آيات للموقنين و في انفسكم) (ذاريات 21). آيات انفسي در كنار آيات آفاقي نشانههايي بر حقانيت معرفي شدهاند و ضمير انسان منبعي براي شناخت دانسته شده است.
(يا ايهاالذين آمنوا عيكم انفسكم لا يضركم من ضلّ اذا اهتديتم) (مائده،105). علامه طباطبايي در ذيل اين آيه مطالبي در معرفت نفس دارند و (عليكم انفسكم) را حمل بر تأمل در نفس ميكنند و معتقدند كه اين آيه تفكر در نفس را راهي براي هدايت (اذا اهتديتم) ميداند. ايشان در ذيل همين آيه اين روايت را از كلمات قصار امير المؤمنين(ع) ذكر ميكنند: من عرف نفسه (فقد) عرف ربه.
2- ارتباط انسانشناسي با نبوت از ديدگاه قرآن:
قرآن گزارش ميدهد كه يكي از مهمترين دليلهاي منكران نبوت، شناختي بوده است كه نسبت به انسان داشتهاند و او را لايق رسيدن به مقام نبوت نميدانستهاند و انتظار داشتهاند كه موجودات خاصي (مثلاً ملائكه) پيامبران الهي باشند: (ما هذا الا بشرٌ مثلكم ... و لو شاء الله لانزل ملائكة) (مؤمنون،24).
3- انسانشناسي ديني مبناي اجتماعيات ديني و آخرتشناسي ديني:
دستوراتي كه دين در مسائل اجتماعي (حقوق، اقتصاد، سياست، ...) و مسائل اخلاقي عرضه كرده است و از يك لحاظ كل معارف قرآني و نيز حقائقي را كه در بحث معاد بيان كرده است، همة اين تعاليم ملائم و مناسب با بينشي است كه از انسان دارد. زيرا كيفيت معاد انسان متناسب با حقيقت اوست و به طور كلي هدايت انسان(كه هدف قرآن است) متناسب با خصوصيات اوست. قرآن انسان را با لياقتها و استعدادهاي ويژهاي معرفي ميكند كه برنامههاي اخلاقي يا اجتماعي دين براي به فضعيلت رساندن همان استعدادهاست. پس به طور كلي انسانشناسي ديني اساس معادشناسي، اجتماعيات و اخلاقيات ديني است.
4- برخي از مباحث مهم انسانشناسي ديني:
عالمان دين مسائلي از اين دست را در قرآن خواندهاند: آفرينش انسان، انسان و شناخت (ارزش شناخت، اركان شناخت، محدوديت شناخت، ابزار شناخت، موضوعت شناخت، موانع شناخت،هدف شناخت)، هدف آفرينش، ابعاد وجودي انسان (بُعد معنوي و مغايرت آن با بعد مادي در آيات قرآن، جنبهها و مؤافههاي مختلف بُعد معنوي انسان)، نيازهاي انسان، كرامت و ارزش انسان (مقام خلاقيت)، انسان و اختيار و سرنوشت، عوامل رشد و موانع آن و عوامل انحطاط انسان، رابطة انسان با خود، خدا، ديگران و جهان، سنتهاي الهي در زندگي انسان، جامعهي انساني، فطرت انسان و ...
ادامه دارد ....
بررسي علوم و معارف در مقام تحقق و بسط خارجي آنها، شاخهاي از مباحث شناخت را تشكيل داده است كه آن را معرفتشناسيِ بعد از تجربه يا پسيني ناميدهاند (a posteriori-epistemology). يكي از برجستهترين كشفيات اين رشته از تحقيقات، توجه به مفروضات نهان (hidden assumptions) و روشن ساختن نقش آنها در شناخت واقعيات و منجمله شناخت متون ديني است. متصديان شناخت دين نيز با داشتن پيشفرضهاي مختلف كه برخي نهان و عرفي و برخي آشكار و تنقيحشده است، دست به تفسير متون ديني و شناخت دين ميبرند و دقيقاً همين مطلب است كه سبب برداشتها و دينشناسيهاي متفاوت ميشود.
ميخواهيم ببينيم نگرش به انسان، خواه عرفي و ناآگاهانه باشد و خواه نگرشي انسانشناسانه (فلسفي يا علمي) باشد، نسبت به معرفت ديني چه جايگاهي دارد. بهعبارت ديگر انسانشناسي برونديني (و لو عرفي و ناآگاهانه) چه پيشفرضهايي را در عرصهي شناخت دين عرضه ميكند و عالمان دين براي دينشناسي از گذرگاه چه مفروضات پنهان و آشكاري دربارة انسان ميگذرند. مفروضات و مقدمات مؤثر در دينشناسي البته منحصر در قضاياي انسانشناختي نيست ولي اين نوشتار فقط درصدد برشمردن برخي از نگرشهاي انسانشناختي در اين مورد است و نيز ابداً نميتوان ادعاي استقصا كرد.
در وهلة اول (مرحلهي واقعيت و شناخت آن) دينپژوه براي قبول دين اينگونه پيشفرضها را براي خود هموار ميكند كه جهان هستي در خارج از ذهن انساني موجود است و اين جهان براي انسان قابل شناخت است (انسان استعداد شناسايي آن را دارد).
در وهلة دوم (مرحلهي پذيرش دين) اين مفروضات براي پذيرش دين وجود دارد كه اين جهان كه انسان نيز بخش كوچكي از آن است خالق و صاحبي دارد و انسان نيز محتاج به دين و راهنمايي از جانب اوست. هميشه كساني بودهاند كه خداشناس ماندهاند ولي هرگز ديني را قبول نكردهاند زيرا انسان را نيازمند به دين و هدايت تشريعي از جانب خداوند نميديدهاند. هر چند در پيدايش اين بينش(دئيسم) كجانديشيهاي كليسا موثر بوده است، ولي مبناي استدلال آنها همانست كه انسان محتاج راهنمايي مستقيم نميباشد. پيشفرض ديگر براي پذيرش دين در اين مرحله اين است كه انسان ميتواند و قادر است به حدي برسد كه با خداي عالم ارتباط وحياني پيدا كند و پيغامبر او گردد.
تمام آنچه كه ذكر شد راهگشاي پذيرش دين است و «هر آنچه در را به روي دين باز ميكند و مجوز قبول آن است، در مقام شناخت دين حضور دارد و داور فهم ديني نيز ميباشد. نميتوان بر سرشاخه نشست و بُن بريد!»
در وهلة سوم (مرحلهي فهم دين)، بعد از قبول دين، مفروضات انسانشناسانهاي كه تأثير عمدهاي در فهم دين دارد عبارتند از اينكه كدام انسان محتاج دين است، به سخن ديگر انسان چه نيازي دارد، اجتماع انساني چه خصوصيات و در نتيجه چه نيازي به دين دارد، كمال انسان و جامعة بشري چيست و در نتيجه دين كامل كدام است؟ (چون دين كامل آن است كه انسان و جامعة او را به كمال خود رساند) پاسخ به اينگونه سئوالات، مفروضاتي است كه انتظار از دين را شكل ميدهد. و انتظار از دين پيشفرض بسيار مهمي است كه مثل خون در رگههاي پيكر دينشناسي جاري است. انتظار از دين است كه ابعادي از دين را برجسته ميكند و آن را گوهر اصلي دين مينمايد و ساير بخشهاي دين را كمرنگ و كماهميت جلوه ميدهد و مثلاً در شرح روايات اصول كافي يكي علامهي مجلسي ميشود و ديگري علامهي طباطبايي.
ديگر از اين مفروضاتِ مرتبط با انسان مسألهي حد طاقت بشري است. متكلمان تكليف فوق طاقت را ممنوع ميدانند و فقيهان از اين مقدمه عقلي بهرهها ميبرند. ولي اينكه حد طاقت بشر را چقدر بدانيم بستگي به شناختي دارد كه از انسان داريم.
و ديگر مفروضاتي كه نقش عمده دارد اينست كه آيا انسانها ماهيتي مشترك و ثابت دارند يا خير. مثلاً وقتي فقيهي به اطلاق افرادي يا ازمانيِ دليل حكمي تمسك ميكند، قبلاً امكان چنين اطلاقي را پذيرفته است كه از اطلاق در مقام اثبات به اطلاق در مقام ثبوت پي ميبردد و اين نيست جز اينكه براي انسانها گوهري مشترك و ثابت قائل است (فطرت) و الا براي او چنين اطلاقي امكان نداشت و عدم ذكر قيد در مقام اثبات را حاكي از اطلاق ثبوتي نميدانست و مولي را در مقام بيان نميديد.
در وهلة چهارم، بينشهاي انسانشناسانة برونديني در مباحث خاصي از دينشناسي مؤثر ميافتد. اينكه ما چه شناختي از انسان و حقيقت او داشته باشيم (فرهنگي- تلقيني، فلسفي، علمي) در فهم ما نسبت به ادلة معاد و نيز نسبت به ادلهاي كه انسان را معرفي ميكنند، تأثير مهم ميگذارد. به سخن ديگر معادشناسي ديني و انسانشناسي ديني ما ملهم از انسانشناسي برونديني ماست. معاد جسماني يا روحاني از مثالهايي واضح و معروف اين مقوله است (بخش مهمي از اشكالاتي كه به معاد جسماني وارد دانستهاند مربوط به شناخت انسان است).
ممكن است گفته شود: بهتر نيست انسان خود را از افكار انسانشناسانه برونديني خالي كند و بعد ببيند مثلاًً قرآن و احاديث دربارة انسان چه ميگويند و بدين ترتيب يك انسانشناسي ديني خالص تأسيس كند؟ آيا بهتر نيست عينكهاي مختلف را برداريم و بعد به ادله نظر كنيم؟
در پاسخ بايد گفت: اولاً بسياري از اين پيشفرضها لازماند. يعني كسي كه در مقام دينشناسي و مثلاً انسانشناسي ديني برآمده است، لابد بسياري از اين مفروضات را پشت سرگذاشته و موضعي هر چند ارتكازي (و نه التفاتي) در قبال آنها اخذ نموده است. آنچه در وهله اول، دوم و حتي سوم ذكر شد از همين قبيل است. ثانياً بايد به اين نكته مهم توجه كرد كه فهم آيات و روايات و در نتيجه شناخت دين فرآيند ذهن خواننده (يا شنونده) است و نه عمل نويسنده (يا گوينده). آنچه گوينده و يا نويسنده ميكند ايجاد الفاظ يا خطوط است و البته بر طبق مفاهيمي كه در ذهن خود دارد، و اين شنونده و يا خواننده است كه با شنيدن الفاظ يا ديدن خطوط، مفاهيم آنها را بر طبق فرضها، تئوريها و دانستههاي قبلي خود تصور ميكند (ميزان آگاهي افراد حتي در نوع تصوري كه از مفاهيم دارند موثر است)، اين شنونده است كه بر حسب دانش قبلي خود ميان آن مفاهيمِ منفرد، ميپيوندد. اين شنونده است كه بر اساس نگرشها و تجربيات شخصي و پيشفرضهاي انبان شده در ذهن خود براي آن مفاهيم، قرائني (مثلاً براي انصراف كلام از ظهور خود) ميفهمد و بالاخره اين شنونده است كه معنايي را براي كلام گوينده ميخواند.
بهعلاوه هر چه فاصلة زماني و فرهنگي و عقيدتي و عاطفي بين دو طرف كمتر باشد (و عوامل ديگر)، مفهوم ايجاد شده در ذهن شنونده به مفهوم موردِ نظر گوينده نزديكتر ميشود. اين مطالب به معناي بياساس بودن تمسك به ظهورات نيست بلكه به معناي دلخوش نبودن به ظهورات ابتدايي و تلاش براي بدست آوردن ظهوري واقعيتر و به مقصود نزديكتر است.
چگونه ميتوان به استظهاري بهتر دست يافت؟ اولاً از آنچه تاكنون در مورد پيشفرضهاي ضروري ذكر شد، روشن ميشود كه قدم اول در اين راه وضوح بخشيدن به مفروضات نهان و تنقيح و اصلاح پيشفرضهاست. ثانياً بايد به اين نكته توجه كرد كه مؤمن به دين، آن را حق ميداند، پس مفهوم مورد نظرِ دين را (معناي آيات و روايات را) حقيقت ميداند (به معناي عام آن، خواه در امور تكويني به معناي ادراك مطابق با واقع و خواه حقيقت در امور اعتباري و ارزشي). بنابراين هر راهي كه بتواند ما را به حقيقت نزديكتر كند، ميتواند براي استظهاري بهتر مفيد باشد. مقاصد شريعت حق و حقيقت است، پس اگر به كمك تعقل يا تجربه و يا هر وسيلة ديگر به حقيقت مطلب نزديكتر شويم و تا ميتوانيم از آن رفع ابهام كنيم، در واقع به مقاصد دين نزديكتر شدهايم. بنابراين ميتوان از انسانشناسيِ برونديني براي دريافت ديدگاه دين به انسان بهره برد.
حاصل پاسخهايي كه براي دو سئوال اخير ذكر شد اينست كه نه تنها ذهن خالي در مقام دينشناسي مؤمنان معني ندارد، بلكه پركردن ذهن براي استظهار مطمئنتر، مطلوب است. و البته مقصود از پركردن ذهن، خودباختگي و تقليد از خطوط فكري خاص نيست بلكه مقصود تلاشي حقيقتجويانه و كاوشي مداوم است.
آنكه گمان ميكند با ذهن خالي به فهميدن منابع ديني پرداخته است، فرآيند فهميدن و حصول معرفت را خيلي ساده ديده است و محرم راز تأثير دانشهاي پيشين ذهني در شكلگيري معارف پسين نشده است و در واقع ذهن او نيز پر است، منتها از عرفيات، مشهورات، و مقبولاتي كه جريان فرهنگپذيري و اجتماعي شدن، آنها را لباس بداهت پوشانده است.
آنچه تا كنون ذكر شد بررسي موضع انسانشناسي برون ديني نسبت به شناخت دين و معرفت ديني بود و ديديم كه انسانشناسي برونديني در سطوح مختلف بر شناخت ديني اثر ميگذارد. نيز ديديم كه در سطح چهارم انسانشناسي برونديني قابليت دارد كه ياوري براي انسانشناسي ديني باشد. اينكه ميگويم قابليت دارد بدين جهت است كه حكم به فعليت، نيازمند فحص عميق در يافتههاي انواع انسانشناسيهاي بيروني است.
ادامه دارد
